|
انواع زن!!!!!!
به
قلم سحر |
|
نویسنده :
سحر
در
تاریخ :
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
ساعت 10:35
 زن مدل هارد دیسک: همه چی یادش میمونه، تا ابد!
زن مدل رم (RAM): از دل برود هر آن که از دیده برفت!
زن مدل ویندوز: همه میدونن که هیچ کاری رو درست انجام نمیده، ولی کسی نمیتونه بدون اون سر کنه!
زن مدل اکسل: میگن خیلی هنرها داره ولی شما فقط برای چهار نیاز اصلیتون ازش استفاده میکنین!
زن مدل اسکرین سیور: به هیچ دردی نمیخوره ولی حداقل حوصله آدم باهاش سر نمیره!
زن مدل سِروِر (Server): هر وقت لازمش دارین مشغوله!
زن مدل مولتیمدیا: کاری میکنه که چیزهای وحشتناک هم خوشگل بشن!
زن مدل سیدی درایو: هی تندتر و تندتر میشه!
زن مدل ایمیل: از هر ده تا چیزی که میگه، هشتتاش بیخوده!
زن مدل ویروس: به نام «عیال» هم معروفه. وقتی که انتظارش رو ندارین، از راه میرسه، خودش رو نصب
میکنه و از همه منابعتون استفاده میکنه. اگر سعی کنین پاکش کنین، یک چیزی رو از دست میدین،
اگه هم سعی نکنین پاکش کنین، دار و ندارتون رو از دست میدین!
|
|
کاش فقط ای کاش
به
قلم مسعود |
|
نویسنده :
مسعود
در
تاریخ :
یکشنبه بیستم فروردین 1391
ساعت 0:9
قطار رد شد و رفت مسافر ها موندن مسافر ها که برن قطار نمی مونه تو برف و بارونی قطار قلب منه قلب شکسته ی من تو برف مدفونه دونه به دونه غمی , ریل به ریل شبم غم توی خونه ی من هرشب و مهمونه
مسافر ها شعرند تو برف و بارونی قطار قلب منه چشم تو پنجره هاش پنجره ها بستند, مسافر ها خستند , ببار تا دم صبح به فکر هیچ چی نباش دونه به دونه غمی غصه به غصه شبم کاش که یه روز صبح شه کاش فقط ای کاش
(محسن چاوشی)
|
|
زندگی فقط 2 روزه ! فقط 2 روز
به
قلم مسعود |
|
نویسنده :
مسعود
در
تاریخ :
شنبه نوزدهم فروردین 1391
ساعت 3:33
سلام به همه ی دوستان و همراهان همیشگی این وبلاگ کوچولوالان ساعت 3:30دقیقه صبح شنبه, تازه کار هام تموم شده و گفتم بیام یه مطلبی اینجا بنویسم که وبلاگ از یکنواختی در بیاد, مطلب اول اینکه یه اسپانسر خوب واسه سایت http://7wills.com گیر آوردم, الان 7Wills دوباره راه اندازی شده و میتونید توش عضو بشید, دوستانی هم که در مورد این سایتم اطلاعی ندارند می تونند از آدرس زیر توضیحات و کاربرد این سایت عجیب و غریب منو بخونند : http://7wills.com/Fa-about نمی دونم چرا یهویی به سرم زد و تنها نرم افزار تجاری خودمو به صورت رایگان گذاشتم برای دانلود! منظورم همون نرم افزار تحت وب "ساروج" هست که برای بنگاه های املاک طراحی کرده بودم, اگه بنگاه املاک دارید می تونید با این نرم افزار یه وب سایت تجاری برای املاک خود راه اندازی کنید: http://www.ariyamaskan.com یه پروژه سری دیگه هم دارم که فعلا صداشو در نمیارم , خدا کنه که با موفقیت تموم بشه , البته زیاد وقت ندارم چون شب یکشنبه باید دوباره برگردم تهران , دعا کنید جواب بده, جدا از همه ی این چیزا یه خورده کوچولو دلم گرفته, البته اونم زیاد مهم نیست چون فکرکنم به زودی خوب بشم , ولی به عنوان یه دوست می خوام یه نصیحتی کنم: هر بار که می خوای دوباره به سمتش بری به این فکر کن که دلـتـنـگی هرگز بهانه خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست.....! بای بای
|
|
می روم بر لب رود...
به
قلم مسعود |
|
نویسنده :
مسعود
در
تاریخ :
شنبه پنجم فروردین 1391
ساعت 20:7
می روم بر لب رود تا بشوید آب این خسته دلایا که شاید بَرَد اندوه مرا می روم بر لب رود تا بیاموزم از این آب روان عاشقی را که تا پاک و روان است , دلی است می روم بر لب رود تا ببینم چه کسی کرد گل آب مرا چه کسی شست افکار مرا چه کسی زد بر این زخم کهن طعنه چرا می روم بر لب رود شاید آنجا بشود دید که بود که ز تنهایی و غم نغمه سرود با ندایی دل دریایی ربود می روم بر لب رود , کاش او آنجا نبود کاش می شد نشنید نغمه ی او نغمه ای برد غم از هستی و تن او همان بود که بشکست دل خسته ی من , کاش او آنجا نبود می روم بر لب رود با دلی خسته ز هر مستی به دور دور می ایستم از این آب روان , دل من پا مگذار خسته بمان (اسفند 1390 - تهران)
|
|
آخرین دست نوشته از نوع آموزشی
به
قلم مسعود |
|
نویسنده :
مسعود
در
تاریخ :
دوشنبه یکم اسفند 1390
ساعت 17:17
دارم به دفترچه خاطرات مینیمالم نگاه می کنم, دنبال چند خطی هستم که گلچین کنم و اینجا بنویسم ولی دلم نمیاد یکی رو بگم یکی رو نگم,از خاطرات روزی که رفتیم اردوگاه گرفته تا مراسم و جشن های شبانه ی بعد از خاموشی, خیلی مطالب برای نوشتن دارم ولی فقط می خوام از روز آخر بگمدیروز روز آخر بود,قرار بود تا ساعت 4 برای همیشه از مشگین شهر بریم, هیچ کدوممون نمی تونستیم خوشحالی ترخیصی و دیدن دوباره ی خانوادهامونو پنهان کنیم ولی از طرفی حس اینکه از هم جدا می شدیم همه رو عذاب می داد,این حس دوری و جدا شدن تو ساعت آخر به اوج خودش رسیده بود, باورش سخت بود که قراره از هم جدا بشیم, تو چشمای خیلی از بچه ها اشک ها رو می شد دید, همه از هم حلالیت می طلبیدن حتی فرماندهانمون! باور کنید خیلی سخت بود, دو ماه زمان کمی نبود, برای ما که هر لحظه کنار هم بودیم و از هم جدا نشدیم, ما ها مثل یه خانواده بودیم,خانوادهای که با هم خنیدیدن و با هم ناراحت شدن, با هم تلاش کردند و با هم پیروز شدند, خانواده ای که خیلی ها تو پادگان حسرت اینو می خوردند که عضوی از اون باشند, عضوی از بچه های گروهان سلمان!! الان روی میزم عکس ها پخش شده, همین طور که تایپ می کنم به بعضی هاشون نگاه می کنم, بعضی وقتها نمیشه یه حس رو تایپ کرد , تو دنیای 0 و 1 ها جا نمیشه, فقط در همین حد می تونم بگم حس می کنم یه تغییرات با زاویه ی شدید توی دوران آموزشی در من ایجاد شده, یکیاز بچه های گروهان صدای خیلی خیلی خوبی داشت, ترانه های زیادی می خوند ولی هیچ کدومشون شعر سلام آخر خواجه امیری نمی شد, مخصوصا آخرین شبی که دورهم بودیم: سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته ...... برای مشاهده ی عکس های دیگر بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید 
|
|
نگفته های کوچیک...
به
قلم سحر |
|
نویسنده :
سحر
در
تاریخ :
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
ساعت 14:2
سلام بزرگواران خوبین؟سلام ویژه به همکارای گل آقا کامران وآقا مسعود من بعد مدتها اومدم دیدم آقامسعود پست گذاشته خیلی خوشحال شدم پس مسافرت خوش میگذره تجربه ثابت کرده برای پسر سربازی لازمه نمیدونم چرا اما خیلی وقتا دیدم میرن سربازی ازین رو به اون رو میشن آقا مسعود ایشالله که همیشه خوش باشی امیدوارم بسلامتی برگردین دوستان من نمیدونم چه نوع مطالبی شمارو خوشحال میکنه وبراتون جذابه بهم بگین تا تقویت کنم فکرکنم همکارای منم بااین ایده موافقت کنن بهرحال منتظرنظراتتون هستم.
|
|
دست نوشته های خدمتیم (2)
به
قلم مسعود |
|
نویسنده :
مسعود
در
تاریخ :
یکشنبه دوم بهمن 1390
ساعت 12:39
روز بیست و پنجم:
... مرخصی هم حس و حال خودش رو داشت ولی به هر حال الان دوباره برگشتم, بعد از چند روز دوباره دوستای هم خدمتی رو دیدم, کلی دلمون واسه هم تنگ شده بود .... روز بیست و هفتم : هنوز 2 روز نگذشته که از مرخصی اومدیم ولی بازم بوی مرخصی میاد ! .... امروز اولین مرحله ی امتحان دانستنیهای سرباز داشتیم, امید وارم معدل گروهان ما بیشتر از همه باشه, .... روز بیست و نهم : امروز صبح مه غلیظی کل محوطه رو پوشونده بود, سبلان هم دیگه معلوم نبود, خوف جالبی داشت, یکی از سرباز های کادری وظیفه می گفت اینجا توی فصل بهار مثل بهشته!! آخه تو محوطه ی مرکز آموزش خیلی خیلی درخت داره, سربازه می گفت فصل بهار درخت های توت میوه دار میشن و هر چی هم می خوری تموم نمیشن!! حیف که تا بهار دیگه اینجا نیستیم .... روز سی ام : امروز جمعه هست, جمعه هم یعنی عشق و حال, تمام وقت در اختیار خودمونیم, دیشب هم برف سنگینی اومده, این یعنی یه روز عالی!!....... امروز کلی برف بازی کردیم, خودم چند بار هدف گلوله های برفی قرار گرفتم ,..... به خاطر برفی که اومده بود پرنده های زیادی تو محوطه جمع شده بودند, ( نکته: من با خودم عهد کرده بودم که اسم هیچ کدوم از دوستامو تو این مطالب نیارم, چون اگه بخوام اسم بیارم باید اسم همه رو بیارم که نامردی نشه ولی تعداد اسم ها زیاد میشه ولی انصافا مصطفی رو نمی تونم اسمشو نیارم! آخه نمی دونید چه پسر گلیه!!) من و با مصطفی هم نقشه کشیدیم که چند تا گنجشک بگیریم و ببریم به بچه ها نشون بدیم!! البته نمی خواستیم به گنجشک ها آسیبی برسونیم, خلاصه 4 تا بسته کلوچه + 2 ساعت وقت صرف کردیم تا با تله ای که خودمون درست کردیم یه دونه گنجشک بگیریم ولی نشد! نزدیک بود به خاطر این شکار تاوان سنگینی بپردازیم که خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد!! خلاصه , بعد تحمل این همه سرما توی برف ها , دست خالی برگشتیم به آسایشگاه!! ..... جمعه ی توپی بود!! تازه قراره فردا بعد از ظهر دوباره بهمون مرخصی بدن که برگردیم خونه!
|
|
دست نوشته های خدمتیم
به
قلم مسعود |
|
نویسنده :
مسعود
در
تاریخ :
پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
ساعت 20:39
مطالب زیر قسمت های کوچکی از دست نوشته های من تو دوره ی آموزشیه خدمته:
..اینجا از هر فرصت کوچکی برای خندیدن استفاده می کنیم, روحیه ی همه ی افراد گروهان ما خوب است و این را مدیون فرمانده ی خوب ماست که به راحتی ما را درک می کند.
...امروز روی یکی از ستون های نماز خانه متوجه این عبارت شدم : نوری ریکا ....
... اینجا اتفاقات عجیب و غریب زیاد می افتد که شاید برای خیلی ها زیاد باور کردنی نباشد, مثلا همین الان ساعت 8:50 شب هست و یه سری از بچه ها دارن با اسلحه کلاشینکف تو آسایشگاه تمرین تیر اندازی می کنند, چه سر و صدایی هم راه انداختن اینجا...
...امروز روز سیزدهمه, برف شدیدی اومده بود, امروز غروب هم شیطونیمون کار دستمون داد و به دستور فرمانده مشغول پارو زدن برف های محوطه شدیم,اما موقع پارو کردن برفها هم از بازی و شیطونی دست بر نداشتیم ...
... بعد پارو کردن برفها رفتیم کافی میکس گرفتیم , خوردن کافی میکس داغ اونم در حین قدم زدن تو برفها خیلی لذت بخشه....
... امرز کلا روز زیاد خوبی نبود, خدمته دبگه,سختی های خودشو داره...
.. امروز یکسری از بچه ها مرخصی گرفتن, محوطه خیلی خلوته,الان هم بیرون آسایشگاه رو صندلی نشستم و به منظره کوه سبلان نگاه می کنم,تا فردا شب تقریبا بیکارم و کار خاصی ندارم ....
... یه عده هم دارن اسم و فامیل بازی می کنند,یکی هم داره یه شعری زمزمه می کنه: دارم از این شهر میرم با کوله بار خاطره دل من هر جا بره ولی بازم مسافره یکی هم الان پرتغال آورده با هم بخوریم, دستش طلا ...... ..... یکی از هم خدمتی هامون هم مسئولتلفن هست, اگه کسی باهامون کار داشته باشه و ما نباشیم , وقتی که ما رو دید میگه که : یه Missed Call داشتی!! امشب بهش گفتم عزیز Missed Call داشتم ؟ میگه : نه ولی 2 تا اس ام اس داری, یه ایمیل جدید هم دای , یکی هم رو دیوار فیس بوکت یه چیزی فرستاده!!.... ..... به ما گفتن 2 روز دیگه به ما مرخصی میدن! از خوشحالی بال در آوردیم!!اینقدر همه خوشحالیم که من به شخصه چیزی برای نوشتن ندارم!! و اکنون امروز صبح ساعت 6 صبح رسیدم ایزدشهر, همه جا تقریبا تاریکه , ایزدشهر ساکت و آرومه, مثل دل من , آخ که چه قدر دلم واسه اتاقم تنگ شده , همون دم صبحی متوجه یه کبوتر تو قفس داخل حیاط شدم, بعد که قضیشو پرسیدم دیدم ظاهرا کبوتره نمی تونسته پرواز کنه, تو حیاط ما بوده و داداشم هم گذاشتتش تواین قفس تا هر وقت که تونست پرواز کنه از اینجا بره, شاید تشبیه بی ربطی نباشه که این کبوترو به خودم تشبیه کنم. باید یه فکری واسش بکنم, نمیخوام اینجا تنها باشه, احتمالا می دمش به یکی که کبوتر داشته باشه
|
|
مرخصی گرفتم...
به
قلم مسعود |
|
نویسنده :
مسعود
در
تاریخ :
پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
ساعت 10:32
مسعود هستم,همون مسعود همیشگی با کوله ای که همیشه رو دوششه,یه کوله ای که هم رنگ خاطراته , با لباس هایی هم عطر دلواپسیها, سلامروز اولی که می خواستم برای دوره ی آموزشی اعزام بشم خیلی ترس و استرس داشتم!! خودم که چیزی ندیده بودم ولی خیلی چیزهای بدی شنیده بودم,تصورات منفی زیادی داشتم, ولی حد اقل برای من که اینطور نبود!! شاید به خاطراینه که سرباز ناجا شدم!! هفته ی اول کمی سخت بود ولی الان سخت ترین کار ما مرتب کردن(آنکارد) کردن تخت خوابمون هست!! اینجا خبری از پا مرغی و پشین پاشو و از این جوز چیزا نیست! اینجا مرکز آموزش هست نه پادگان! حقیقتش زیاد وقت برای توضیح دادن ندارم, ولی در همین حد بگم که نگران من نباشید, به من زیاد سخت نمی گذره, غذا های خوبی می دهند, هر وقت هم که بخواهم از بوفه کنسرو و میوه و .. می خرم, با این که برف همیشه روی زمینه ولی دوستان خوب نمیزارن احساس سرما کنی, شبها قبل از خاموشی تو محوطه ی بزرگ مرکز آموزش روی برف ها قدم میزنیم و کافی میکس می نوشیم , این جا از کوچکترین فرصتها برای خندیدن دست جمعی استفاده می کنیم,روحیه ی همه ی ما خوب است,فرماندهان خوب و دلسوزی داریم, مثل دانشگاه بر سر کلاس درس حاضرمیشویم, همه چیز خوب است و گرم و صمیمی و تنها دلواپسی دوری از شهر و خانواده و دوستان قدیمی است. اینجا توی خدمت بهم سخت نمیگذره ولی خیلی وقت ها که بیکار باشم افکارم عذابم میده, فکر خاطراتی که هیچ وقت قصد کهنه شدن ندارن, با این که زندگی با هام خوب تا نکرد // نبودنت تو رو از من جدا نکرد ویلون کوچه هام , دنبال کی برم؟؟ // چون بعد تو فقط فکر مقصرم از لابلای لحظه های تلخ و غمگینم // تو روز روشن این همه تاریکی می بینم با این که از هر لحظه ی آینده بیزارم // با این همه بازم به این آینده شک دارم (محسن یگانه)
الان مرخصی گرفتم و از پشت میز خودم, توی اتاق خودم مشغول نوشتن این پست هستم,شنبه بعد از ظهر دوباره باید حرکت کنم به سمت آموزشگاه ولی با روحیه ای بهتر از دفعه ی اول, با اینکه 2 ساعتی بیشتر نیست که به خونه رسیدم ولی دلم واسه دوستان جدیدم تنگ شده, کلی مطلب هم تو دفترچه خاطراتم دارم که خیلی دوست دارم قسمت هایی از اونو اینجا بنویسم ولی باشه واسه پست بعدیم, فعلا بای
|
|
جالب انگیز!!!
به
قلم کامران |
|
نویسنده :
کامران
در
تاریخ :
سه شنبه بیستم دی 1390
ساعت 23:56
سلام بچه ها...خوبین؟؟؟؟؟
زیاد نمیخوام حرف بزنم....قضاوت به عهده خودتون
و اما این خبر جالب تو سایت شهرداری بود!!!!!!
***با همکاری
شهرداری ایزدشهر٬ اداره راه
و ترابری استان مازندران٬ شورا های روستاهای
مغانده و چماسکلا٬ راه ارتباطی ایزدشهر به مغانده
و شهر چمستان به طول 10 کیلومتر با انجام پروژه
زیرسازی و آسفالت به زودی به بهره برداری خواهد
رسید.
با ترمیم این محور فاصله بین ایزدشهر و چمستان از
30 کیلومتر به 12 کیلومتر تعدیل یافته و دسترسی
مردم ایزدشهر به منطقه چمستان و مردم چمستان به
دریا راحت تر خواهد شد.**** اونوقت
مثلا چه سودی به حال ما داره؟؟؟؟جز اینکه دیگه افراد غیر بومی خیلی راحت
تر و بیشتر به شهر ما رفتو آمد میکنن و متعاقبش شلوغی..ترافیک..کثیفی بیشتر
شهر...و غیره...آقایون محترم این خبر خوش باید تو سایت شهر داری چمستان
میزدید نه سایت شهر ما!!!!شهر شدیم که اباد بشیم نه اینکه از شهر شدن
افزایش کاذب جمعیت نصیبمون شه!!!جا اینکارا برین دبیرستانتونو بزننیو
کتابخونه ای که فقط کلنگش زده شده..جا اینا برین یه چمن زن بخربن واسه زمین
فوتبال تا وقتی علفاش بلند میشه گاو نیاد تو زمین بجرخه واس خودشو بعدشم
ما همش بیایم جا بازی فضولات گاو جمع کنیم...یه زمین چمن نمیتونین نگه
دارین میخوای بری تیم بگیری!!!!!!
|
|
مسعود رفت....!!!!!
به
قلم کامران |
|
نویسنده :
کامران
در
تاریخ :
پنجشنبه پانزدهم دی 1390
ساعت 20:29
هرچرند دیره اما به یاد مسعود...........!!!!!!!!!!!!!!حرفی نمیتونم بزنم....دلم براش تنگ شده بایــــــــد برم ســـــــــــــربازی به جــــــــــــــای این نِت بازی إن شاالله قسمتت شــــــــــــــــه بیــــــــــای تو گـــــــــودِ بازی راستــــــی توی فامیلـــــــــــت سربازی هست نزدیکـــــــت؟ ببینی یَـقـلــــــــــــوی چیست؟ بشنوی اســـــــم شب چیست ؟من که میشم گروهــــــــــــبان فـــــــدای این گــــــــروه جان نمی دونم که میشــــــــــــــه ؟ مطلب بـــــــــــــدم به تبیان ! می دونی خنده دار چیســـت؟ موی با نمـــره چهار چیست؟ نگــــــــو که بی خیــــــــالش سربازی مالِ مـــــــــا نیست سربازی رو میگــــم چیست؟ بعدش بگـــــو حق با کیست؟ خدمت یعنی،بیای که آدم بشی گر آدمی ،بیای که بهتـر بشی خدمت یعنی که صبحـــــگاه به صــف بشی تو جایـــگاه خدمت یعنی همیشــــــــــــه تخت تــو آنکارد میشــــــه خدمت یعنــــــی همیشــــه دشمن ، خسته می شـــــه خدمت یعنی به خط شین هــر ساعتی که کم شین خدمت یعنی بی خواب شی امشب تــو پست شب شـی خدمت یعنی یه کـــــــوله جــــــادار به قدِ ســــوله خدمت یعنی خطوطـــی که تــــو کلاه کشیــــدی خدمت یعنی یه فرونــــد پوتین ، مگــــــر ندیدی ؟ خدمت یعنــــــــی ارادت به خـاکِ پاکِ پاکــــــــت دل دختـرها نســـــوزه ! چون ندارن سعـــــادت ! خدمت یعنـــــــــی بخندی در روی غـــــــــم ببندی چــــون که غمــی نمونده بَعد از غـــــــــذای مونده خدمت یعنـــــی بفهمــــــی وطــــــن چقـــــدر عزیزه بوســـــه بزن به خاکـــت چون همه جــاش عزیزه خدمت یعنــــــی ریاضت بـِکن تو پوســـــت پیازت خدمت یعنــــــی رفاقـت با بچــــــه هــای خاکت خدمت یعنــی یه جوری سر بـــــه سرت بـــذارن یه وقت هایی بد جـوری پـــــدرت رو در بیـــارن بیت های ایـن شعر من فکر میکنم زیـــــــاد شد مثــل همین خدمتـــــــی که باز میگن زیــــاد شد خدمت یعنی یه شعــری تو سایت تبیان بگــــــی جـــاده دوستی ات هــم بهــــــر تخلص بگـــــی بیاین خـــــــدا وکیلــــی یه قول بدین صمیمــــی میــــرم و بر می گردم بشین رفیق قدیمـــــــی اگر بــــــــرم سربازی شعــــــــــرم ادامه دارد شــــــــک نکنید عزیزان نهضت ادامـــــــه دارد !
|
|
اندرزهای شکسپیر برای لذت زندگی
به
قلم سحر |
|
نویسنده :
سحر
در
تاریخ :
یکشنبه یازدهم دی 1390
ساعت 9:27
ویلیام شکسپیرگفت: من همیشه خوشحالم میدونین چرا؟ برای اینکه ازهیچکس برای هیچی انتظارندارم انتظارات همیشه صدمه زننده است زندگی کوتاه است پس به زندگی ات عشق بورز خوشحال باش ولبخندبزن فقط برای خودت زندگی کن و.... قبل ازاینکه صحبت کنی:گوش کن قبل ازاینکه بنویسی فکرکن قبل ازینکه خرج کنی درآمدداشته باش قبل ازینکه دعاکنی ببخش قبل ازاینکه صدمه یرنی احساس کن قبل ازتنفر عشق بورز زندگی این است احساسش کن,زندگی کن,لذت ببر...... 
|
|
چیزی به نام دانشجو
به
قلم کامران |
|
نویسنده :
کامران
در
تاریخ :
شنبه بیست و ششم آذر 1390
ساعت 12:12
سلام بچه ها...خوبین؟؟؟؟یه سلام مخصوص خدمت دانشجوهای عزیزم
نمیخوام زیاد وراجی کنم...ایام امتحانات نزدیک شده..دیدم بی مناسبت نیست یه پست اینطوری بزارم....
و اما بعد...
بهترین راهکارهای کاربردی برای مطالعه

آمارها نشان داده که ذهن انسان در زمان های کوتاه و مکرر بسیار متمرکزتر از زمان های طولانی عمل می کند. بنابراین حتی اگر فقط ده دقیقه برای درس خواندن فرصت دارید، آن را به فواصل زمانی کوتاهتر تقسیم کنید. همچنین بهتر است پس از هر ده دقیقه درس خواندن به خودتان استراحت بدهید. از آنجا که مغز انسان به منظور ساخت پروتئین و تجدید نیرو به زمان نیازمند است، این روش کارایی بسیاری دارد. زمان استراحت به مغز فرصت جذب آموخته ها را می دهد، در مقابل درس خواندن برای مدت زمان طولانی نه تنها کسالت آور است بلکه باعث خستگی، ایجاد استرس و گیج شدن می شود، در نتیجه قدرت یادگیری را کاهش می دهد.
لذا برای درس خواندن مفید لطفا توصیه های کاربردی زیر را بکار گیرید: با خیالی آسوده استراحت کنید
اگر زمان بشما اجازه می دهد به منظور تجدید قوا، یک روز کامل را به استراحت بگذرانید. با این کار ممکن است احساس عذاب وجدان کنید و مرتبا با خود بگوئید: باید امروز را هم درس می خواندم و زمان گرانبهایی را که به استراحت تخصیص داده اید، با استرس سپری کنید. اما فراموش نکنید که در حالت استرس مغز اطلاعات جدید را جذب نمی کند. یک روز را به فراغت بگذرانید و احساس بدی از درس نخواندن خود نداشته باشید.
وضعیت جسمی خود را در نظر بگیرید
در زمانهایی که خسته، عصبانی، حواس پرت و شتاب زده هستید درس نخوانید. زمانی که مغز انسان در حالت آرامش است، مانند یک اسفنج اطلاعات را جذب می کند، برعکس زمانی که استرس دارید، تلاش شما برای یادگیری بی فایده است، زیرا در چنین حالتی مغز اطلاعات را دفع می کند. هیچگاه در زمانی که فکر شما به چیزهای دیگری مشغول است، خود را مجبور به درس خواندن و یادگیری نکنید، این کار چیزی جز اتلاف وقت نیست.
درس ها را در همان روز مرور کنید
زمانی که چیز جدیدی یاد می گیرید، سعی کنید در همان روز نکات مهمش را دوره کنید. با گذشت چند روز، برای یادآوری آن مطالب به تلاش بیشتری نیاز خواهید داشت. به هر حال یک مرور سریع در انتهای روز، باعث ماندگاری بیشتر در مغز و یادآوری آسانتر مطالب خواهد بود.
مرحله به مرحله پیش بروید
ممکن است باور نداشته باشید که همیشه از کل به جزء و از بزرگ به کوچک رسیدن، روش کارایی در امر یادگیری در سنین مختلف است. در زمان درس خواندن ابتدا سعی کنید یک درک کلی از مطلب داشته باشید سپس وارد جزئیات شوید، با این روش امکان موفقیت شما بیشتر می شود.
محیطی مناسب برای درس خواندن فراهم کنید
همیشه فراهم کردن محیط مناسب برای درس خواندن را در اولویت اول قرار دهید. به طور مثال اگر به سکوت احتیاج دارید، تمام سعی تان را برای ایجاد یک مکان دور از سر و صدا برای موفقیت در درس خواندن، به کار بگیرید.
میزان خستگی مغزتان را در نظر داشته باشید
کاملا طبیعی است که گاهی مغز انسان در اثر خستگی، مطالب را فراموش می کند. این امر هرگز بدان معنا نیست که شما آدم کودنی هستید. پس به جای عصبانی شدن، سعی کنید چنین حالتی را پیش بینی کنید و با آن کنار بیایید. تصور کنید که مغز شما لایه های اطلاعات را به ترتیب روی هم می چیند، با قرار گرفتن اطلاعات جدید در سطوح بالا، اطلاعات لایه های پایین تر کهنه شده و به آسانی قابل دسترس نخواهند بود، بنابراین به فراخوانی شما دیرتر جواب می دهند، مرور کردن تنها روش جلوگیری از چنین پیشامدی است.
با برنامه ریزی مناسب، درس خواندن را به عادت تبدیل کنید
عموما اگر ساعات مشخصی از روز را برای درس خواندن برنامه ریزی کنید، خیلی زود به آن عادت خواهید کرد. بدون تخصیص ساعات مشخصی از روز، ممکن است هیچگاه وقت درس خواندن پیش نیاید. یک روش مناسب برای این کار یادداشت کردن زمان در دفتر روزانه است، درست مثل اینکه از پزشک وقت گرفته اید، مثلا در دفتر یادداشت خود بنویسید : ۲ تا ۴ بعد از ظهر درس خواندن.
هدف داشته باشید
یکی از دلایل اصلی که باعث می شود افراد به اهداف خود نرسند این است که معمولا آنها را دست نیافتنی می پندارند. در صورتی که با برنامه ریزی و مدیریت صحییح می توان به کلیه اهداف خود دست یافت. کافی است سعی کنید فرق بین اهداف کوتاه مدت و بلند مدت خود را دریابید، اهداف بلند مدت را مانند یک رویا در ذهن بپرورانید و نگه دارید، در عین حال فعالیت های روزانه زندگی را به اهداف کوتاه مدت اختصاص دهید.
ناامیدی دشمن یادگیری است
افرادی که دائما خود را به دلیل کندی در یادگیری سرزنش می کنند، حتی اگر پیشرفتی مناسب و قوه یادگیری بالایی داشته باشند، همواره در استرس به سر می برند. در مقابل افرادی که به خود و سرعت یادگیری شان اطمینان دارند، حتی اگر از هوش و استعداد کمتری نسبت به گروه قبل برخوردار باشند، نتیجه کارشان بهتر است، زیرا این افراد انرژی خود را صرف نگرانی و حساسیت های بی مورد نکرده، آهسته و پیوسته پیش می روند
منبع:ایمیل خودم
|
|
ساخت رستوران!!
به
قلم سحر |
|
نویسنده :
سحر
در
تاریخ :
شنبه نوزدهم آذر 1390
ساعت 14:27
رستورانی به شکل بوئینگ ۷۰۷ برای میزبانی از گردشگران سرعین دایر شده است.
فضای بیرونی این رستوران شبیه هواپیمای بوئینگ ۷۰۷ ساخته شده و در فضای
درونی آن جای صندلی مسافران، میزهایی برای پذیراییازیکصد نفر میهمان قرار
گرفته است. اجزای این رستوران هوایی توسط تکنسینهای هوایی فرودگاه
مهرآباد در تهران ساخته شده و آنها را در شهر سرعین روی هم سوار
کردهاند و گفته شده برای ساخت این رستوران هوایی 200میلیون تومان هزینه
شده است. در این رستوران غذاهای محلی استان اردبیل و حتی غذاهای فرنگی سرو میشود. 
|
|
عکس های محرم 1390
به
قلم مسعود |
|
نویسنده :
مسعود
در
تاریخ :
سه شنبه پانزدهم آذر 1390
ساعت 18:56
سلام.حقیقتش پست قبلی من ( نه کامران) قرار بود آخرین پستم باشه ولی انگاری اصلا حواسم نبود عکس های مراسم عاشورا به عهده من بود, به هر حال ببخشید. 


امسال در مورد محرم چیزی برای گفتن ندارم,یعنی نمی تونم چیزی بگم ولی تو دلم کلی حرف دارم که نه زبونم طاقت گفتن نداره و نه اشک هام طاقت موندن, خدا حافظ
|
|
حرفهایی برای محرم
به
قلم کامران |
|
نویسنده :
کامران
در
تاریخ :
شنبه پنجم آذر 1390
ساعت 13:13
سلام...خسته نباشی به همه...حالتون خوبه؟؟؟خدارو شکر...
راستش نمیخواستم آپ کنم ولی...
محرم سال ۱۳۹۰ هم اومد...امشب شب اوله...ما هم طبق هر سال برناممونو اجرا میکنیم...خیمه میزنیم...مداحی میکنیم...عزا داری میکنیم..به سروو سینه میزنیم...و بعد محرم که تموم شد هزارتا کار دیگه هم میکنیم(یکی به خودمون)...بگذریم بازم... راستش اگه به خودمون بیایمو یکم صادق باشیم با خودمون میبینیم که محرم هر سال جمعیت کمتری واسه عزاداری میرن..جمعیت کمتری دلشون پیش امام حسین(ع)..اوناییم که میان روز عاشورا انگار که یه همایش پیاده رویه...باید یه مسیری رو طی کنن و برن و بیان بعدش برن ناهار بخورن و بعدشم بگن و بخندن اونم درست بعد از ظهر عاشورا درست تازه زمانی که امام حسینو میکشن...منم با اینکه ادعای بچه هیئتی بودنو دارم وضعم خیلی بهتر از این حرفا نیست...شبشم ملت میان یه مسجدی میشیننو میرن..تموم...امام حسینو کشتن عزاداری تموم...انگار که واسه نکشتن امام حسین عزاداری میکنیم بعد که کشتنش همه چی تموم...به نظر من این یه رسم غلطه...دهه محرمو باید از وز عاشورا به بعد گرفت....اینایی که گفتم رسم چندین ساله مسجدای محل و شهر ماست...همون عزاداری قدیمی...همون وسایل قدیمی..همون دسته های قدیمی...همه چی قدیمی و روستایی...از شهر شدن بازم فقط اسمشو یدک کشدیم...از این رفا هم بگذریم...
بحث اصلی من اینجاست....اسلام زدایی محض...ممیدونین یعنی چی؟؟؟یعنی فاجعه...یعنی همین ادمایی که تا سی سی و پنج سال پیش به عشق امام حسین تو برف پابرهنه میرفتن واسه عزاداری...همونایی که دو هفته قبل محرم دزدی و مشروب خوردن و میذاشتن کنار...حالا دیگه واسشون محرم و غیر محرم فرقی ندارهه...چند وقت پیشا یه پیامک بهم رسید...در مورد این بود که ما چرا باید عرب پرستی کنیم...مگه ایران ما چشه...اینکه چرا پهلوون کشورمون عباس شد. .چرا جای کوروش را علی آمد گرفت...واسه همه ی اینها هزاتا جواب دارم...اما جوونای ما به قدری از عمال اسلام بدی دیدن...به قدری کما از مسیر اصلی اسلام منحرف شدیم...به قدری دروغ گفتیم و همه چیرو برای راحتی خودمون به نفع خودمون تفسیر کردیم....به قدری سخت گرفتیم که دیگه همه فراری شدن...به اسم اسلام کارایی کردیم که نباید میکردیم...یکم باید هوشیار باشیم...یکم باید دقت کنیم...هنوز از دستمون کاری بر میاد...نباید بزاریم که ازدست بره اسلام...البته کنار همه اینها باید راحت طلبی جوونای امروزی و تهاجم نا محسوس غرب به افکر جوونایی که از اسلام زده شدن و در نظر گرفت...وقتی ما جوونمونو ول میکنیم ..تو سرش میزنیم...امکانات نمیدیم تا یکم شاد باشه و بتونه خودشو و شادی های خودشو ارضا کنه آخرش همین میشه..وقتی هیچ تفریحی نیست یه ادم که نمیتونه همش غمو غصه تحمل کنه...
حرف خیلیه و فرصت کم...بچه ها در جواب اون پیامکی که گفتم فقط همینو بگم که اونایی که بر حق میرونند جاویدانند...داستان رستمو بخونین و داستان کربلا رو...زور بازو نیست که جاویدانه با خدا بودن از ادم یک فرد جاویدان میسازه...و اینکه ما هیچ وقت ایران و گذشتمونو فراموش نمیکنیم چونکه افتخار ما به همون دورانه و اسلامو فراموش نمیکنیم چون که ما رو میرسونه به خدا...هیچ وقت این دو رو با هم قاطی نکنیم...
یه توصیه با یه مثال:بچه ها گه کسی یه کتابی بهتون داد که ظاهرش کمی خاک آلودست و کمی قدیمیه..بعضی از جاهاش پاره شده و به نظر علی رغم ظاهر نامطلوبش خیلی ارزشمنده و شما رو برسونه به یه گنج شما چیکار میکنین؟؟؟
۱.نخونده میندازینش دور؟؟؟
۲.فقط چند صفحه اولشو میخونین؟؟؟
۳.تا اخرشو میخونین و رمزشو کشف میکنین تا برسین به گنج حتی با وجود صفحاتی که پاره شده؟؟؟
با جواب به این سوال اونو در مقابل دین امروزتون مقایسه کنید.
خب دیگه زیاد حرف زدم..میدونم این حرفا به قیافم نمیخورد اما....همیشه استثنایی هست...بای
راستی بهتون توصیه میکنم برین صحبتای دکتر راعفی پور رو گوش کنین...هر کی خواست من دارم..
|
|
مرگهای عجیب!!!!
به
قلم سحر |
|
نویسنده :
سحر
در
تاریخ :
سه شنبه یکم آذر 1390
ساعت 22:5
آلن پينکرتون موسس آژانس کارآگاهي آمريکا( 1819، 1884) هنگام نرمش صبحگاهي به زمين خورد و
زبانش لاي دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقارياي ناشي از اين زخم درگذشت.
آيزادورا دانکن رقاص آمريکايي ( 1878، 1927) هنگامي که در اتومبيل بود، شال گردن بلندش به چرخ
عقب اتومبيل گير کرد و گردنش شکست و خفه شد.
الکساندرپادشاه يونان(۱۸93 192۱) يک ميمون خانگي گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.
تامس آت وي نمايشنامه نويس انگليسي (1652، 1685) مرد فقيري بود. به دنبال روزها گرسنگي
سرانجام يک مقدار گوشت خريد و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گيرش شد و خفه اش کرد
جان وينسون ماجرا جوي بريتانيا( 1557، 1629) وي در 72 سالگي از اسب به زمين افتاد و ميخي
وارونه بر زمين افتاده بود، در سرش فرو رفت.
جيمز داگلاس ارل مورتون (1525،1581) بوسيله دستگاهي شبيه گيوتين که خودش آن را به
اسکاتلنديها معرفي کرده بود، سر بريده شد.
رودولفوني يروژنرال مکزيکي ( 1880، 1917) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگيني طلاهايي که
به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.
زئوکسيس نقاش يونان ( قرن پنجم ق.م) به تصويري که از يک ساحره پير کشيده بود آنقدر خنديد که
يکي از رگ هايش پاره شد و مرد!
فرانسيس بيکن (1561،1626) براثر گرفتاري در يک سرماي ناگهاني درگذشت.
کلاديوس اول امپراتور روم( 54 ب م. 10 ق.م) با يک پر آغشته به سم خفه شد.
لنگي کاليرکلکسيونر آمريکايي ( 1886،1947) در خانه خود و در تله اي مهلک درگذشت. تله را براي
دستگيري دزدان کار گذاشته بود.
هنري اول پادشاه انگليسي(1068،1135) در اثر افراط در خوردن مارماهي دچار ناراحتي روده شد و مرد.
يوسف اشماعيلو کشتي گير ترک بر اثر سنگيني طلاهايي که به کمرش بسته بود در دريا غرق شد.
چون نتوانست به راحتي شنا کند. 
|
|
دیوار
به
قلم مسعود |
|
نویسنده :
مسعود
در
تاریخ :
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390
ساعت 0:57
گاهی وقت ها خوبه که آدم یه دیوار داشته باشه که باهاش حرف بزنه,ولی امان از دیوار های امروزی که همشون موش دارن و موش هم .....هر کی منو می بینه می گه هنوز نرفتی خدمت سربازی! مثل اینکه همه علاقه ی دارن زود تر از دستم راحت بشن D: باید خدمتتون عرض کنم که دقیقا 35 روز دیگه اعزم میشم و تا مدتی از دستم راحت میشید و این مطلب هم آخرین مطلب ارسالی من (البته تا چند ماه دیگه فقط) می باشد. این روزها کار خاصی برای انجام دادن ندارم و اوقات بیکاریم رو با ماهیگیری و پیاده روی و دو شبونه میگذرونم, شدم مثل بازنشسته ها,بیکاره بیکار راستی, گروه 0111 بعد از مدتها دوباره کنار هم جمع شدند و موزیک زیبای"گل های باغچه" رو منتشر کردن که یه موزیک واقعا احساسی شده, من هم قسمت کوتاهی از این آهنگ رو وبلاگ گذاشتم,که با لود شدن کامل صفحه می تونید اونو بشنوید, برای دانلود کامل موزیک اینجا کلیک کنید چند شب پیش داشتم اتاقم رو تمیز می کردم که که یه خودکار پیدا کردم, فکر میکردم برای همیشه گمش کردم, چه خاطراتی با اون خودکار داشتم و چه چیزهایی باهاش نوشته بودم!! , به خودم قول دادم فقط همین یه بار و برای آخرین بار باهاش بنویسم و بعد برای همیشه این خودکاره رو منحدم کنم! هر چند خودکار فقط یه بهونست و نبودش باعث نمیشه جلوی افکارمو بگیرم خودکار تو دستم بود ولی چیز زیادی برای نوشتن نداشتم جزهمین 4 تا بیت که به ذهنم رسید:
دوباره خلوتم تر شد , غرورم را نمی
بازم تمام زندگیم شب شد ولی با روز
نمی سازم
همه کابوس هایم شد ز رسم روزگار قسمت
من آن مرغ به زنجیرم
که از دوری نمی نالد
نقابی شاد و خندان را بکردم ظاهر صورت
از این باغ و از آن باغ ها کسی از من نمی داند
من آن مرغ شب آوازم, بکردم با دلی بدعت شبی از دل برفتم من , دگر آن مرغ نمی
خواند
خدایا,گناه های ما رو ببخش, از دوستان هم اگه کسی بدی از ما دید ما رو حلا کنه,
|
|
مردان بیشتراززنان ازسوسک میترسند...
به
قلم سحر |
|
نویسنده :
سحر
در
تاریخ :
جمعه بیستم آبان 1390
ساعت 23:3
به گزارش مهر، به نقل از کیاسال
نیوز، زنان پس از دیدن سوسک بلافاصله با زدن جیغ ترس ناشی از دیدن
این حیوان موزی
را بروز داده و از شدت استرس درونیشان میکاهند اما مردان نمیتوانند احساساتشان
را بروز دهند و دچار نوسان ضربان قلب میشوند.
در این تحقیق مشخص شده که
مردان از یک سو به دلیل شنیدن صدای جیغ زنان و سپس دیدن سوسکها واز سویی دیگر به
دلیل اینکه میبایست این حیوانات موزی را بکشند دچار نوعی نوسان شدید روحی و ترس درونی
میشوند که این ترس میتواند منجر به سکته قلبی شده و خطر مرگ ناگهانی را افزایش
دهد.
در نتایج این تحقیق اعلام شده
که مردان بهتر است به جای حفظ غرورشان در جمع بلافاصله پس از دیدن این حیوانات
موزی ترسشان را با زدن فریاد بروز دهند تا عمر طولانیتری داشته باشند.
)چه جالب بعد آقایون هی اظهار قدرتمندی میکنند)
|
|
انتقاد از عملکرد.....
به
قلم کامران |
|
نویسنده :
کامران
در
تاریخ :
شنبه چهاردهم آبان 1390
ساعت 13:20
سلام.....خوبین بچه ها؟؟؟چه خبرا؟؟؟دلم براتون تنگ شده بود...اخی یادش بخیر..اون وقتا یکم بیکار بودیم همش سر میزدم به وبلاگ...چقد دلم برا اونوقتا تنگ شده.آدما هر چی که بزرگتر میشن و بیشتر میفهمن کمتر به خودشون و علایقشون توجه میکنن.درگیر یکسری مساییل روزمره زندگی شدن باعث میشه که آدما خسته بشن...راستی آقا مسعود زیارت قبول...
اوخ اوخ همکار جدیدمون!!!!سلام
ببخشید زودتر سللام نکردم
و اما...این حرفا شاید به مذاق بعضیا خوش نیاد...شاید گفتنش مثل خود کشیه...
راستش هدفم از آپ کردن این بود که یه چیزی رو متذکر بشم...خدمت اعضای محترم شورای شهر...یادمون نرفته قولایی که داده بودین و هیچکدومش اجرا نشد..حتی اقدامی نشد...اینا بماند..لااقل کارای عقب افتاده مردمو انجام بدین...لااقل یه کار کنین با ده دقیقه بارون زدن تا وسط جاده رو آب نگیره..یه کار کنین مردم مجبور نشن با چکمه وسط شهر رفت و آمد کنن.ما فقط از شهر شدن اسمشو یدک کشیدیم تو این چند سال...با این همه شهرک و ساختو سازی که میشه چرا نباید شهرداری بودجه داشته باشه...این همه پولیکه بابت این ساخت و سازا واریز میشه به حساب شهرداری چی میشه؟؟؟چرا ما یه واحد صنعتی نداریم...یا یه دانشگاه؟؟چیمون ازبقیه کمتره؟؟؟؟؟..تکلیف جوونامون چی میشه؟؟؟یه شهره و یه سالن فوتبال که اونم اولش به آقایون و آقازاده ها اجاره داده مبشه بعدش اگه شبی نصف شبی وقت بود بقیه میتونن برن ساعت سه نصف شب اجارش کنن..دوتا زمین فوتبال داریم که حتی شهردارو شهرداری حاضر نیستن سالی یک بار یه مسابقه ای چیزی اونجا برگزار کنن یا یه بودجه ای واس نگه داشتن زمین خرج کنن..دیگه تفریح جووناشده لب ساحل رفتن و قلیون کشیدن...چهار روز دیگه هم همین جوونا که باید اینده این محلو تضمین کنن یا دودی شدن یا الکلی..تا کی میخوایم دست همو نگاه کنیم..کی میخوایم به فکرمردممون باشیم.....تو این دوره زمون و اوضاع که هرکی به فکر خودشه و منافع خودشو اختلاس خودش...بیخیال..
نشنیده بگیرین......
مسعود؟؟؟؟؟؟؟حال چیه؟؟؟؟
راستی محرمم نزدیکه...التماس دعا
|