نویسنده :
مسعود
در
تاریخ :
پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389
ساعت 23:17
پنجشنبه - 25 آذر- ساعت 00:47 بامداد
فردا صبح یا شاید بهتره بگم امروز صبح قراره که برای عذاداران عاشورا شیر پخش کنیم,فکر نمی کردم کار خیلی سختی باشه, ولی دیروز(چهارشنبه) کلی وقتمون رو گرفت, هر جا میرفتیم نمی تونستیم شیر گیر بیاریم, چون از قبل سفارش داده بودند
تا اینکه یکی پیدا شد به ما قول داد که پنجشنبه صبح بریم شیر رو ازش بگیریم,حالا جوشاندن شیر و سرد کردنش تا ساعت 9:30 یا 10 بماند, فکر کنم ساعت 6:30 باید راه بی افتیم,دیروز من و جواد هم رفتیم یه میز تکی کرایه کردیم و یه سری خرید کردیم,(مثل خرما و پودر کاکائو و....),بعدشم چند تا بنر محرم گرفتیم تا روی سکوریت گل فروشی رحمان رو کامل بپوشونیم, آخه اونجا قراره شیر بدیم دست مردم,
ولی جالب تر برگ های نخلی بود که هیچ جا گیر نمی اومد, اول فکر کردیم بریم بازار سر و برگ نخل این ایستگاه های صلواتی رو تک بزنیم
ولی بعدش پشیمون شدیم چون شلوغ بود و نمی شد(شوخی کردم
,فکر کردیم دیدیم هر چند برای امام حسین هست و اونها هم به این همه برگ نخل اضافی نیاز ندارند,ولی باز کار درستی نیست),اگه حد اقل کسی تو ایستگاه صلواتی بود ازش اجازه می گرفتیم ولی آخر شب بود و کسی نبود. برای همین رفیتم ابوالفضلی خودمون و با کلی خواهش 4 نفری (من و مرتضی و جواد و رحمان) تونستیم 4 تا برگ بزرگ نخل(حدود 4 یا 5متری) بگیریم و بیاریم بزاریم تو مغازه رحمان, امروز صبح قراره بریم شیر رو بیاریم و بعد نخل ها رو جلو مغازه ببندیم,دیروز کلی کار دیگه هم کردیم,الان هم که خیلی خستم, می خوام برم لالا. بای تا صبح
پنجشنبه - 25 آذر 1389 - ساعت 6:35 صبح
صدای زنگ گوشیم در اومده,حوصله بیدار شدن از خواب رو ندارم
چون هوا هم خیلی سرده ولی تازه دوهزاریم افتاد که باید بریم دنبال شیر
, یه زنگ به مرتضی زدم و الان باید حرکت کنیم و بریم، برگشتیم خبرتون می کنم...
پنجشنبه - 25 آذر 1389 - ساعت 7:40 صبح
من و مرتضی اول رفتیم و عابر بانک و بعدش راهی دیار شعبان آباد شدیم, رفتیم تا آخر محلشون که تقریبا اول جنگل محسوب میشه و دیدیم که یه نفر با دو تا دبه(یکی کوچیک و یکی بزرگ) داره میاد,فهمیدیم بزرگه مال ما هست , پس پولش رو حساب کردیم و برگشتیم, الان هم که شیر رو گذاشتم رو گاز تا خوب جوش بخوره,بعدش هم باید برم برگ نخل هایی که دیشب گرفتیم رو جلو گل فروشی نصب کنیم,
پنجشنبه 25 آذر 1389 - ساعت 12:24
واقعا روز خوبی بود,وقتی کار و تلاش می کنی و خسته میشی برای کسی که دوستش داری،اون وقته که لذت عشق رو میفهمی,
خیلی ذوق و شوق داشتیم که زودتر مراسم شروع بشه و دسته ی عذاداران از جلوی گل فروشی رد بشه, مرتضی هم که مثل همیشه غیبت داشت و دیر اومده بود واسه همین تو عکس یادگاری ما نبود,

همون طور که تو عکس میبینید رو سکوریت کل مغازه بنر زدیم تا توی گل فروشی معلوم نباشه و فقط به اندازه ی رفت و آمد یه نفر جای باز گذاشتیم که از داخل مغازه شیر و شربت رو بیرون بیاره, درسته!! شربت, اخه می دونید با هم به این نتیجه رسیدیم که شیر ممکنه کم بیاد و واسه همین رفتیم شربت هم خریدیم
,خلاصه عذاداری هم شروع شد و ما هم حسابی مشغول شده بودیم,ولی نکته ی جالبش این بود که شربت و شیر نه کم اومد و نه زیاد و تقریبا به موقع تموم شد که واسه هممون جالب بود, خلاصه بعد از اینکه کارمون با کلی استرس و دستپاچگی تموم شد ما هم به جمع عذاداران پیوستیم

,الان هم که با هم برگشتیم تا مغازه رو تمیز کنیم و وسایل رو جمع کنیم,من هم به بهونه ای اومدم خونه و دارم اینجا واسه شما می نویسم
(یه وقت فکر نکنید از کار جیم زدم)و فکر کنم تا الان دیگه کارشون تموم شده باشه,بهتره که الان منم برم ببینم دیگه چه خبره!!راستی کامران هم گفته بود که میاد پیش ما ولی ندیدمش, دو , سه روزی هست که خبری ازش ندارم, شاید به راه راست هدایت شده باشه
! همین الان یه تک هم براش انداختم...
پنجشنبه 25 آذر 1389 - ساعت 7:20 عصر
بعد یه استراحت دو , سه ساعته آماده شدم که برم برای مراسم شام غریبان,قبلش یه سر به وبلاگ زدم و دیدم که دو نفر از دوستامون پیام گذاشتند, دلگرم کننده بود,آماده شدم و به سمت میدان ابوالفضلی حرکت کردم دیدم که مراسم تعزیه برپا کردند,حدودا ساعت 4 بود,واقعا مراسم خوبی شده بود و با سال های قبل کمی فرق داشت, البته فقط تعزیه فرق نداشت,از وقتی یادم میاد برای شام غریبان به سمت قبرستان اول محل حرکت می کردند و دوباره بر می گشتند ولی امسال به همان دور میدان اکتفا کردند چرا که ظاهرا وقت بیشتری نبود, بعد یک عذاداری 15 دقیقه ای دعا خواندیم و مراسم تمام شد,

من و مرتضی هم تصمیم گرفتیم یه دوری تو شهر بزنیم و در حال قدم زدن قضیه ی این پست وبلاگ را هم تعریف کردم,قرار بود یه سری به وبلاگ بزنه ولی شرط میبندم عمرا بلد باشه نظر بده :D .
الان هم که علاوه بر نوشتن در حال خواندن ایمیل ها و رسیدگی ه درخواست وبلاگ نویسان دیگر در انجمن وبلاگ نویسان هستم(http://forum.yas-theme.com).
پنجشنبه 25 آذر 1389 - ساعت 11:00 شب
امشب هم رفتم مسجد,یه کوچولو با شب های قبل فرق داشت,چون جوونهای کمتری اومده بودند,نمیدونم واسه چی, شاید فکر کردن همه چی تموم شده و نیاز نیست دیگه بیان مسجد,در هر صورت حساب هر کی با خودشه,
اما این نوشته آخرین نوشته ی لحظه شماره,یه روز کامل در حال اتمام است و تقریبا 22 ساعت از اولین نوشته ی این پست می گذره و دارم به کل حوادث و اتفاقات امروز فکر می کنم,
به این فکر می کنم که این همه آدم , از قشر های مختلف, با طرز فکر ها و شیوه های مختلف زندگی به صورت یکرنگ و بی ریا یه جا جمع شدند, خیلی ها مشغول کار های مختلف شدن و واقعا زحمت می کشند بدون هیچ چشم داشت و منتی ,خیلی ها از چیزهای مادی که خیلی براشون مهم بود گذشتند, هر چی فکر می کنم نمی تونم هیچ دلیلی رو پیدا کنم که چراخیلی از این آدمها تو یه روز خالص بشن جز دلیل عشق به حسین,کاش آدمها همیشه مثل امروز باشند, مخصوصا خود من, چون حالا که فکر می کنم میبینم از خیلی ها عقبم , از خیلی ها.
والسلام.